وقتي براي لحظه آخر نمانده بود
وقتي براي ديدن دلبر نمانده بود
سوت قطار بگوشم رسيده بود
وقتي براي ماندن از سر نمانده بود
دستي براي تو من ميدهم تكان
يعني بجزدل پرپرنمانده بود
باور نميكنم كه تواز من بريده اي
پايان قصه بود قصه ديگر نمانده بود
من گريه هاي خودم را شمرده ام
يك گام تانقطه آخر نمانده بود
پر ميكشد دلم از آشيان خود
جائي براي ماندن بهترنمانده بود
دل خسته از تمامي اين بودن و نبود
نائي براي جرعه ديگر نمانده بود
(محمد علي تقي زاده)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۴/۰۴/۲۲ ساعت 22:29 توسط حسین
|