افتاده كنج يك قفس در كنار در
يك مشت روزنامه كهنه پر از خبر
يك عده مرده اند و خبر نا گهاني است
پير و جوان و مرد و زن و دختر و پسر
عكس تصادفي وسط يك بزرگراه
تصوير نعش له شده ي شانزده نفر
##
از اين ببعد مرگ خود شاعر است كه
در شعرش اتفاق مي افتد(شب سفر)
و حجم خرد و له شده ي يك اتو مبيل
بارد خون بر آينه و صندلي و در
تك سر نشين آن به خودش هم شبيه نيست
پاشيده است صورتش از هم ولي اگر _
او را بدون نام و هويت رها كنند _
او مي شود جنازه ي يك روح در بدر
##
آنشب كسي به چهره ي او فكر هم نكرد
تا اينكه دفن شد بدن او بدون سر
اينجاي شعر شاعر زنده كه مرده بود
پا مي شود دوباره ولي خسته و پكر _
و پرت مي كند به كناري مداد را
با چند روزنامه كهنه پر از خبر
سيد حسين خليلي