بلوغ همسايگي اگر نبود
شعرم
درز ديوار را سرك نمي كشيد
[] []
امروز چند ساله شدم
نه مرا هراس درس رياضيست
نه چشمهايم را
وسوسه درز ديوار و
آبتني بلوغ همسايه
امروز كودكيم را به حسرت نشسته ام
[] []
آنطرفتر از تنهائي من
درست سر دو راهي ماندن و رفتن
و من چند ساله شدم .
دامن دامن گردو
بغل بغل تشتكهاي نوشابه
ودر انبوهي كوچه ها
مردي كه ميامد
با شانه هاي آويخته.
و من كودكيم گم شده بود
لابلاي چرخ دنده ها و پيچ مهره ها
و آدمهائي كه
بوي هراس ميدادند
- حواست كجاست پدر سگ
- و من پدر سگ -
پدرم كه سگ ميشد
سگ ضجه هاي مادر
درخت نارنج
و زخمهاي كهنه من .
[] []
شانزده سالگيم
فرياد بود و حنجره
زنجير بود و زنجره
نبود .
شانزده سالگيم
دلمردگي بود و
دلمردگي بودو
نفرت برادر من شده بود
[] []
آسمان كه خوشه زاييد
پرسه بود و بيهودگي
نفرت بود و
نفرت بود و
....
- دهنتو وا كن
مادرم كه مرا زاييد
چند ساله بودم؟
ازدحام آدمها بود و
و زخمهاي كهنه من
كه ميخندند.
بمن نخند
من يادگار صفهاي متواليم
آدمهاي سوخته
كوپنهاي باطل شده
بمن نخند .
