سر گردان و ملول
نه دليلي
نه پرسشي.
سرگردان و ملول
با سرنوشتي موهوم،
بي كه بخواهي،
بي كه بداني.
باور نكن ،
كه در حريم گل وگياه
خواهي نشست.
باور نكن ،
خنكاي رودي،
فوران چشمه اي.
زايش ما،
فراموشي ِ محض بود و بس،
زايش ما ،
عرياني مطلق بود،
باور كن.
آنروز كه پدر گفت :
آري .
بي كه بينديشد.
ماند و مانديم
و خانه هامان بردوش.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۵/۰۳/۰۵ ساعت 9:52 توسط حسین
|