از همه دوستانی که غم در گذشت دوستم

 

کیومرث رو با من شریک بودن سپاسگذارم

 

باز هم با کاری از بچه های انجمن شعر  بروز میکنم

 

 

 

 

 

خسته

 

از دست نخهائي كه به آن آویزانم

 

مي خواهم

 

 تكاني به دستم بدهي

 

حرفي به دهانم بريزي

 

حرفي تازه

 

براي لباسهائي كه دوستم دارند

 

براي همه آنهايي كه بلند

 

ايستاده كف ميزنند برايم

 

لبخند تو را به مضحكه مي شود

 

از پشت لبان من بدزدي

 

بخواهي،

 

مي شود گريه كنم ،

 

برقصم

 

كه همه آدمهاي سالن خوششان بيايد

 

##

 

 

توي خيابان هر روز مرا ميبينيد

 

به هم نشانم ميدهيد

 

عكس من ميتواند،صفحه اول روزنامه ها باشد

 

ميتوانم ستاره باشم،بسيار سر شناس

 

براي لباسهايي كه دوستم دارند

 

##

 

پشت پرده

 

محكم ايستاده

 

آغوشت را براي روزي تازه

 

باز گذاشته اي

 

براي كوچه هاي منتظر

 

اتوبوسها

 

براي پلهاي عابر پياده

 

به راه ميافتي

 

قصه اي تازه به يادت ميايد

 

شايد نقشي تازه،حرفي

 

زمين و آدمهايش توي سالن

 

براي ستاره ها و تو

 

چه خوب مي رقصند

 

قرار است چه كسي امروز

 

ستاره باشد ؟

 

                       محمد رضا رزاقي

 

باز هم باکارهای بچه های انجمن شعر حوزه هنری ساری

 

آپدیت میکنم در ضمن هنوز مهلت ارسال آثارتون برای

 

مسابقه تمام نشد کارها رو به ایمیلم بفرستین تا

 

عقب نمونین قرار بر این هست تا نفرات برگزیده

 

آثارشونو تو مراسم شعری که تو حوزه هنری برگزار

 

میکنیمک بخونن .منتظر همه تون هستیم.

 

 

 

 

 

فكر كه ميكنم

 

دود همه اطرافم را ميگيرد

 

ته نشين ميشوم توي شير قهوه اي

 

كه برايم نريختي

 

با صداي قار قار امپراطور در ذهنم

 

حمام ميروم

 

نود درجه مي چرخم و دوش ميگيرم

 

دود همه اطرافم را ميگيرد

 

بيرون نيامده

 

حوله ام را روي طنابي كه بستي

       

مي آويزم

 

با گلهاي سرخ و سفيد

 

همان گلهائي

 

 كه چشمهاي تو و لبهاي پدر را

 

بوسيد

 

با بوي كافور و سدر

 

با طعم خرما و چاي تلخ

 

فكر كه ميكنم دود.....

 

 

                         اردشير تيموري

 

 

 

کیومرث شروین(اهورا)

امروز دو روزه که تو سوگ دوستم کیومرث هستم مردنش خیلی رو من تاثیر گذاشت بیمار شدم و بستری.

در تماس آخرش خواست آخرین پستشو تو وبلاگم بزنم من هم اینکارو میکنم کلمه عبور وبلاگش رو هم داد که اگه کسی خواست بدم به اون خب چند روز منتظر میمونم اگه کسی خواست میدم بهش اگر نه شاید حذفش کردم بهر حال کیومرث شروین ساکن کانادا متولد ۱۳۲۱ مهندس مکانیک وشاعر.زرتشتی مجردبود و تو تنهاییش با خودش حال میکرد تو آخرین سفرش به ایران با هم آشنا شدیم تو یه جلسه خصوصی شعر تو تهران آدم بزرگی بود و من درسهای خوبی ازش گرفتم و مدیونشم خواستم بعضی از چیزها رو حذف کنم ولی تاکید داشت تماما بدون حذف چون براش مهمه هر چیزی که فکر کرد باشه من هرچند مخالفم ولی خب....

1384 بهمن
پرسه

بعضی وقتها تو تنهاییهام میزنم بیرون و میچپم تو مردم.مردمی که نمی بیننت

 و مثل سایه از کنارت رد میشن از تو همدیگه عبور میکنن بدون اینکه بشکنن

یا احساس کنن بی تفاوت بدون دغدغه راستی ما آدمها چمون شده چرا همدیگرو

نمی فهمیم.

می شینم کنار جوی آب نگاه میکنم بهش هیچ چیزی نیست دنبال کشف یه معما

 هستم .میخوام چیزی بفهمم به درختا نگاه میکنم یه پیچش تنه اونها که مثل

دخترهای عکسهای مینیاتور بهزاد میمونه دستی بهشون میکشم انگار به ته

اشراق رسیدم انگار تنها منم که این چیزها رو میفهمم گاهی میبینم آدمها به

حرکتم نگاه میکنن یه روز که ایستاده بودم به یه درخت زل زده بوده دو تا دختر

 از کنارم رد شدن یکیشون گفت میشناسمش دیونه ست می ایسته به درخت

 نگاه میکنه . راستی دیوونه ام؟

من تنها دغدغه های خودمو دارم اینکه درختها رو دختری با سبوئی در دست

 میبینم دیوونه ام؟فکر میکنم پیر شدم دیگه. راست راستی پیر شدم.

اینو مدتیه فهمیدم از وقتی که کم حواس شدم از وقتی که...

خودمو حبس کردم تو تنهائیهام بدور از آدمها.تنها نشستم تنها زندگی کردم .

تنهای تنها.

حالا که کبوترهای توی خیابون رو نگاه میکنم به این فکر میکنم که آیا درست

 فکر کردم؟

آیا اشتباه نبود؟

یه مدت پیش یکی از همسایه هام یه پسر جوون با زن جوون تر از خودش.

شاعره شعرهای قشنگی مینویسه .اومد دعوتم کرد منزلشون برام شعر خوند

 منم یه چیزایی از این حسین آقای همسایه یاد گرفتم بهش گفتم بنده خدا

فکر کرد خیلی میدونم کارهاشو داد نظر بدم خب منم گرفتم اما دادم حسین

 آقا نظر داد و دادم بهش نگفتم کار من نبود راستش میترسیدم تو دلش

بمن پیر مرد بخنده البته شما بهش نگین کار من نبود .راستش الان نمیدونم

چرا این کارو کردم اصلا چرا بهش دروغ گفتم شاید برای اینکه مورد توجه باشم

یا چیز دیگه نمیدونم راستش بهش حسودیم شد این اول بار بود که تو زندگیم

اتفاق میافتاد زنش ثریا حرفها رو از دهنم میقاپید مثل وحی راستش هم اونها

 هم من گیج شده بودیم من نمیدونستم اینها رو کی یاد گرفتم تنها به ثریا نگاه

 میکردم به دخترک مینیاتور نقاشیهای بهزاد و اول بار تو زندگیم دچار رشک

 شدم آیا من واقعا اشتباه کردم نمیدونم خیلی خسته ام دیشب نخوابیدم داشتم

 به همین فکر میکردم میخوام بخوابم.

والنتين مبارك

حالم شدیدا گرفته هست اینروزها هر جا که میرم همه به هم میگن والنتین مبارک

نمیدونم این همه آدم بلاتکلیف میدونن والنتین چیه یا بهتر بگم کیه؟

آخه بمن چه که والنتین خیر سرش عاشق شده بود و آخرش........

من به این فکرم که مگه فرهنگ من چه ایرادی توشه که من بیام روز ی رو

از فرهنگ دیگه حالا یاعرب و اروپا یا هر کوفت دیگه ای بگیرم و نسخه بپیچم

مگه ویس و رامین یا بیژن و منیژه یا هزار تا عاشق بیدل پسکوچه نشین که

خاک در خونه معشوق رو سرمه چشماشون میکنن یا توی رختخواب تنهائیشون

فتیله پیچ میشن چه ایرادی داره که من بگم والنتین مبارک اگه خودمون باشیم هر روز

روز عشقه هر روز روز هدیه دادنه .

یه لبخند میدونین چه کارها که نمیتونه بکنه من دردم از آدمهاییه که میدونن.

در فرهنگ باستان ما اومده خشنودی اهورا را  که زمین آفرید آدمی آفرید و برای آدمی

 لبخند . وقتی من دارم پشتوانه ای به این عظمت که منو به لبخند و عشق بشارت

میده چه لزومی داره فرهنگ باختگی و والنتین شما مبارک.

دوستان کارهاشونو برای مسابقه به ایمیل من ارسال کنن

Osho_ahora@yahoo.com