خورشيد نازابود وناهمگون،خورشيد مثل وصله اي ناجور
درانتظار خواب ساعتهاخميازه اي آرام وبي منظور
مادر بزرگ افسانه ميگويد، قاليچه ي موروثي مارا
در زيرپاي خويش ميرانند ،جادوگران دشتهاي دور
يااينكه دراوجيم ياتوباز،پايين كشيدي آسمانهارا
باما مه هست وسالهاترديد،اندوه فانوسي كه شدشبكور
فصلي كه مجبوريم برگرديم هرسال راه رفته ي خودرا
فصل خداوندي كه ميگويد،افسوس كه مامورم و معذور
مثل زمينهائي كه خويشآهن،يامثل دريائي كه درطوفان
پيراهن زنداني مايوس،يك مرد كم كم ميخورد هاشور
(محسن عمادي)
اين شعر مدتهاست كه در ذهنم مونده
حيفم اومد نخونين،شاعر با استفاده از تصاوير زنده و جاندار بخصوص دربيتهاي
اول ،سوم،پنجم قدرت خودش را در استفاده بهينه از تصاوير به رخ خواننده ي جدي ي
شعر ميكشه اين پست رو چند ماهه قبل ايجاد كردم
اما از اونجا كه با بد اقبالي روبرو بودم شعر شهيد شد گفتم دوباره ايجادش كنم