نفسی آزادی
میچپانم
در دهان گشوده از فریاد
بی خیال
هر چه بادا باد
و بدور از سایه های وهم انگیز
یله میدهم به یک ستون آفتاب
سردم نیست گرمم آی..
خورشید را صمیمانه
تنگ میگیرم
و برکت خدا را
نان سنگک و ساتور
با بچه های پاپتی شهر
میزنیم به شکم گرسنه مساوات
وانگاه
ریشخند میزنیم به محال
دور دور..