یلدا

دي در معناي واژگاني بر گرفته از دادار به معني آفريدن و آفريدگار است .

دی بعنوان اولین ماه سرد نمادی از زمستان قرار میگیرد دی با یلدا بهم آ میخته  و در فرهنگ ایران مورد توجه بسیار شاعران و هنرمندان قرار گرفته است و شاعران بسیاری از جمله فردوسی،فرخی،ناصر خسرو ،و... بدان پرداخته اند.

سعدی:

نظر به روی تو هر روز که هست نوروزی است

 

شب فراق تو هر شب که هست یلدایی است

 

در ایران شب یلدا از اهمیت فراوان برخوردار است و موردتوجه میباشد شب اول ماه دی یلدا و روز اول دی خرم روز و یا نود روز نام دارد نود روز از آن جهت که نود روز تا بهار فاصله دارد یلدا با میلاد عربی معادل بوده و ار آن جهت یلدا نام گرفته که در آیین میترا ئیسم با تولد مهر سومین تخمه زرتشت مقارن است  . مهر پیامبر ایرانی در این شب که معادل 25 دسامبر است از دختری باکره(ناهید یا آناهیتا) زاده شد و به گسترش آیین بهی پرداخت .

مهر پرستی در سال 66 به اروپا کشیده شد و پس از جنگهای خونین اشکانیان (پارتها ) با رومیان بر سر ارمنستان و شرق روم  به عنوان دین رسمی امپراطوری روم  معرفی شد تا جایی که کنستانتین بنام مهر سکه ضرب کرد اما در سال 382 معابد مهر پرستی بدست گرایتا نوس که گرایش به میسحیت داشته ویران شد ولي نتوانست از تاثیر مهر پرستی در مسیحیت جلو گیری کند از جمله نان و شراب که نماد خون مسیح است يا هوم نوشیدن در آیین زرتشت و زنگ کلیسا ،تعطیلی روز یک شنبه وهمچنان اماکن متاثر، بنا به نوشته های ارسکین کالدول، کلیسای واتیکان در روم که بر روی نمازخانه یا مهران  بنا شده است و همچنین نمازخانه کلیسای سن پطرز بورگ .

 کتاب اشکانیان را میتوان به عنوان تنها کتاب بدون حاشیه و غرض در مورد اشکانیان که به عنوانی میتوان آنهارا بد اقبالان تاریخ ایران دانست چرا که  با 400  سال حکومت درخشان در تا ریخ ایران مورد بی مهری مورخین ازجمله اروپاییان ،ایران و عرب قرار گرفته اند وبنا به گفته فردوسي:

از اینان بجز نام نشنیده ام

 

 از آثار بجا مانده از مهر پرستی که اصولا بدست عربها و مسیحیان تخریب شده چیز زیادی جز مقدار محدودی که در ارمنستان بدست آمده موجود نیست از دیگر موارد اینکه بعلت تشابه بسیار زیاد تولد مهر و مسیح که چند قرن بعد از مهر متولد شده مسیحیان تولد مسیح را 25 دسامبر میدانند بعضی از مورخین حتی این تقارن را با دیده شک و غرض می بینند ،زایش از دختری باکره، تولد در آخورشام آخر و غیره...   

البته این تفکر که یلدا با مسیح یکی است بعلت عدم آگاهي و گاها غرض ورزي بعضی از فرهیختگان ایرانی از جمله سنایی در اشعار ایرانی نیز وجود دارد :

به صاحب دولتی پیوند،اگر نامی همی جویی

که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

 

در پایان باید گفت یلدا بعنوان بلندترین شب در سال تاثیر بسیار زیادی در فرهنگ و آداب مردم ازجمله ایران و روسیه و ارمنستان که زمان درازی جزیی از امپراطوری ایران بوده اند داشته است .

 

بلند نامی یلدا بر ایرانیان و  مهر پرستان مبارک باد.

 

وقتی که راست می شوند

             از پشت شیشه ای دست

تا مرز سنگ

تَرَک می شدند

تَرَکهایی از دست

رفته تا خطوط پیاپی

                   با فرود و فراز

تا کویر معلق به شوره زار

وقت دو زانو

خم روی سجده بو دار

که مماس لب با نمک

                     گیر میدهیم

شب سوسه هام را

با چرخه های مدام

مینشانیم

        تن تنه های قبل بعدت

احتضار

از دست برنگشت

با دست رفته بود

من بدل شیشه ای توام

ایمن سنگی تو

دیوار می شویم

بدون سر

بدون دریچه

 

                       (زهرا فدوی)

پيدايش اديان

 

 

 

 

مردم باستان از دير باز براي نيروهاي ناشناخته قداست قايل بوده و

 آنها را جاندار ميپنداشتند البته گذشته از نيروهاي ذكر شده ارواح

 نياكان و حتي حيوانات نيز از اين قائده جدا نبودند و از آنجا كه

 مقابله بانيروهاي مافوق بشري در توان انسان اوليه نبود،پيشينيان

 خود را ملزم به انجام قرباني جهت خدايان متعدد از قبيل خداي

رعد،خورشيد،طوفان و غيره ميدانستند.

ترس از قواي ناشناخته و تلاش جهت ايمن ساختن بشر تا آنجا پيش

 ميرود كه افرادي با نامهاي متعدد مثل شمن،جادوگر وووو با علم

بر سر مهر آوردن نيروهاي جادوي در قبايل و گروه هاي بدوي به مرحله ظهور ميرسند و چتر حمايت اين دانش سحر و جادو به مراتبي در قبايل ميرسند كه قداست آنها با خدايان در يك اندازه يا كمي پايين تر قرار ميگيرد و مقابله با آنها در حكم نفريني ابدي حتي براي آيندگان خطا كار نيزقلمداد ميشد،جادوگران و افراد روحاني از چنان قدرتي برخوردار ميشوند كه گاهاً ميتوان گفت بالا تر از روئساي قبايل قرار ميگيرند نمونه آنها را حتي در عصر حاضرنيز ميشود مشاهده كرد مانند پاپ و ...  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اعتقادات مختلف بويژه پناه بردن به قدرتهاي مافوق چيزي است كه

 از تولد در انسان بوجود ميايد .  از انجا كه انسان برخلاف حيوان مرگ را با معناي خاص خودش ميفهمد و گريز از مرگ و رهائي از حوادث رعب آور باعث ميشود تا بشر مانند باورهاي آيين زرواني به نجات از بالادست اعتقاد پيدا كرده و سعي در ايمن كردن خودش با اوراد و اذكار مختلف بكند ،اگر درست به پديده فوق نگاه كنيم چه مقدار تفاوت بين اورادي كه امروزه  خوانده ميشود با اورادي كه كاهنان قبيله براي دفع بلايا ميخواندند ميتوان يافت .

 

 

 

 

 

 

اين افراد وباورها در طول زمان تكوين پيدا كرده و از دگرگوني آنها

 اولين پيشوايان ديني واديان زميني مانند هندويسم،بوديسم،تائوئيسم و

...پديدميايند

 

تاثیر مزدک بر جنبش حروفیه

 

مزدك (2)

 

كسي كه اقتصاد ندارد، اعتقاد ندارد

 

    (از سفارشات مزدك به قباد ساساني)

 

و به درستي كه اهورا زمين را از سه عنصر پاك بيافريد(آب ،خاك،آتش) نه بدان سبب كه هر كس به فزوني سهم برد بل بدان سبب كه همه مردمان از آن به يك اندازه بهره برند

(از سخنان مزدك درحضور موبدان )

 

برخاستهاي حروفيه و نقطويان

 

پس از قتل عام مزدكيان و مزدك تفكرات اين انديشمند زيربناي اعتقادي بسياري از متفكرين قرار گرفت كه زمين را سبز ميخواستند و....

از جمله اين متفكرين ميتوان به فضل الله نعيمي و عمادالدين نسيمي از رهبران نهضت حروفيه و محمود پسيخاني رهبرنهضت پسيخانيان يا نقطويان در قرن هشتم احمد احسايي مؤسس شيخيه در قرن سيزدهم را نام برد .

قبل ازپرداختن به چگونگي اين نهضتها بايد از تبار شناسي و ريخت شناسي آنان آگاهي داشت نويسندگاني چون براون ،كريستن سن، دولتشاهي قراگزلوو ميرفطروس در مورد اين قيام ها به تفصيل قلم فرسايي كردند كه بدليل نداشتن شناخت كامل يا بنوعي غرض ورزي بخصوص از جانب محققين غربي مسير نهضتها به اشتباه معرفي يا بگونه اي جنبش كوچك و بي هويتي معرفي شد تنها از اين نويسندگان ميتوان از كتاب حلاج شناسي و جنبش حروفيه چاپ 1354نويسنده محترم علي ميرفطروس نام برد كه به تبار شناسي و بررسي اوضاع اقتصادي جامعه وقت پر داخت .

جامعه ان زمان ايران بدليل حمله مغول و تيمور و از بين رفتن كشاورزي رو به انحطاط بود و حكام تيموري با روي آوردن به صنعت و ايجاد بندرهاي تجاري سعي بر رونق بخشيدن به اوضاع مالي خودشان داشتند و از آنجا كه بخشها و شهر ها بعنوان تيول به عوامل دست نشانده واگذار و ماليات هاي سنگيني بر پيشه وران و صنعتگران تحميل شده بود و بدليل در دست داشتن مواد توليد بوسيله حكام و عوامل آنها وضع مالي مردم همچنان رو به افول بود و از آنجا كه تفكر دشنه تيزي بر عليه حكومت بود واعظين دست نشانده مردم را به صبر و شكيبايي و رضا و تقوي ميخواندند ،ايجاد و تاسيس مكانهاي رياضت و گوشه نشيني و دعوت مردم به اين مكانها از دستور عملهاي فوريت اول حكومت بود چنانكه صفي الدين اردبيلي از بزرگان صفويه و بنيانگذار تصوف ايران در آغاز دعوت بي چيز اما به بركت تيولهاي واگذار شده از نعمت سرشاري بهره مند شد و دهات و روستاهاي زيادي در اردبيل به ملكهاي شخصي خويش افزود .ماموران مالياتي تيمور در شهرها به كشتار عظيمي دست زدند از جمله تنها در اصفهان 70 هزار نفر را سر بريدند.

در چنين وضع و حالي فضل الله نعيمي بنيان گذار حروفيه با تعليم و تربيت متفكرين بسيار و گرد آوردن صنعت گران ،جنبش حروفيه را پايه ريزي ورهبري كرد.

از تعاليم نعيمي ميتوان به يك نكته اساسي رسيد كه نعيمي به انسان خدايي حلاج اعتقاد وافر داشت البته نه بشكل ماورايي آن بلكه با اين باور كه تمامي تغييرات در خود انسان رخ داده و انسان خود مبدا و همه چيز است .

از نظر سياسي هدف حروفيه مبارزه با فئوداليته و برابري و مساوات بود.

نعيمي از متفكرين و شاعران مازندران بود كه در استرآباد مازندران بدنيا آمد و از اشعار او ميتوان به تفكرات انسان خدايي او پي برد.

ز دانش چرا دم زند نفس كل

كه پيش از من ، آن نفس دانا نبود

يا

بيرون ز وجود خود خدارا

زينهار مجو كه گفتمت فاش

 

به اعتقاد نعيمي مفاهيم خوب و بد مفهومب مطلقند و مورد انتقاد قرار ميگيرندو تاكيد ميكند خوبي و بدي در خود انسان قرار دارد و خود آفريننده خوبيها و بديهاست.

آوزه ها و اعتقادات آته ئيستي نعيمي مسلماً با حكمرانان تيموري و علماي وابسته تضاد داشت و بنا به دستور ميرانشاه نعيمي و رهبران حروفيه دستگر و كشته ميشوند پس از نعيمي عمادالدين نسيمي رهبري حروفيه را بعهده گرفته و به باكو و پس از آن به تركيه و سپس به حلب ميرود و در مسير به تبليغ تفكر حروفيه ميپردازد.

در ديدگاه نسيميانسان بايد به قدرت بيكران خود واقف باشد و بدون تكيه بر نيروي خارجي بهبراي سعادت خودش بكوشد.انسان مدار هستي است و طبيعت و عالم را قديم ميداند كه در حركت ميباشد و تغييراتي كه در طبيعت رخ ميدهد معلول همان حركت است نعيمي هر چيز ذهني و ماورائي را نفي ميكند.

طريق رسم دوبيني رها كن اي احول

كه يك حقيقت و ماهيت است روح و بدن

نسيمي را پس از دستگيري پوست كنده و در شهر به تماشا ميگذارند.

پس از نسيمي در تبريز اين تفكر توسط دختر فضل الله استرآبادي گسترش يافته كه به سركوبي و سوزاندن پانصد حروفي منجر ميشود.

پس ازحروفيه محمود پسيخاني كه از اهالي روستاي پسيخان ِ رشت بود با شكل نوين تري به مبارزه با حكام برخاست و پس از دستگيري و كشته شدنش، مجدداً در زمان صفويه پسيخانيان ظاهر و به مبارزه ادامه ادامه ميدهند.

در مركز آيين پسيخاني انسان قرار دارد نه نيروهاي ملكوتي.سرچشمه شناخت در نظر محمود پسيخاني ادراك حسي است نه ذهني و واقعيت عيني و محسوس ميباشد در كل تفاوت چنداني بين تفكرات حروفيه و پسيخاني نيست تنها فرق موجود در خاستگاه دو تفكر است كه حروفيه با توجه به ماهيت شغلي آنها كه اهل صنعت بودند حروفيه ناميده شدند و پسيخانيان كه كشاورز بوده و با شعار خاك اصل و نقطه هر چيز است نقطويان معرفي شدند.

 

كتابنامه:

-از كوچه رندان   عبد الحسين زرين كوب

-اديان ايراني

-منم تيمور جهانگشا

-تاريخ ايران       حسن پير نيا

-تاريخ مردم ايران   عبدالحسين زرين كوب

-هنر مانوي    يعقوب آژند

- حروفيه        قراگزونلو

-جنبش حروفيه        علي ميرفطروس

 

مزدك1

بادا كه پرورش نيك و بسامان آدمي

جا ي نشين پادشاهي و كدخدايي

 بر روي زمين گردد.

 

بادا مبادا – مزدك

 

(1)

 

با اين عنوان و بهانه به مزدك رو ميارم كه ميشه ازاين پيامبر زميني بعنوان اولين نظريه پرداز برابري انسانها نام برد .

مزدك اولين كسي است كه لايحه برابري انسانها در موهبتهاي زميني را تنظيم و مطرح ميكنه از مزدك چيز مكتوب زيادي در دست نيست و كتاب بادا مبادا به همراه ويسپاد دستخوش نهضتهاي كتاب سوزان شدند و اگر  چيزهايي بطور پراكنده وجود داره تنها در نوشته هاي محققين و منابع ديني هند و شرق آسيا موجود هست.

با كشته شدن مزدك عقايد اون نه تنها دستخوش حوادث نشد بلكه در دوران بعد از خودش نيز تاثير گذار بود و بعدها متفكرين بسياري به تاسي از عقايد مزدك نهضتهاي بزرگي رو در ايران شكل دادندكه از نمونه هاي اونها ميشه از نهضتهاي حروفيه ، پسيخاني و شيخيه نام برد كه در بخش دوم در مورد اونها صحبت ميكنم.

اما در اين بخش به اين بسنده ميكنم كه اين تفكر تا به امروز ادامه پيدا ميكنه تا اونجا كه اكثر متفكرين و فلاسفه با تطور در عقايد مزدك نظريه هاي برابري انسانها را در جوامع مدرن و امروزي مطرح ميكنن مثل هگل، انگلس، ماركس.

 

ادامه در آپديت بعد

 

 

  

نفسی آزادی

          میچپانم

                 در دهان گشوده از فریاد

بی خیال

           هر چه بادا باد

و بدور از سایه های وهم انگیز

                 یله میدهم به یک ستون آفتاب

سردم نیست گرمم آی..

  خورشید را صمیمانه

                  تنگ میگیرم

و برکت خدا را

             نان سنگک و ساتور

با بچه های پاپتی شهر

                 میزنیم به شکم گرسنه مساوات

وانگاه

        ریشخند میزنیم به محال

                            دور دور..

با ياد فروغ فرخزاد

سلام قصد شعر از خودم رو ندارم تنها براي تنهاييه فروغ اومدم شاعره كه نه، چون احساس ضعف و خلائ بمن دست ميده .شاعري كه در زمان ذهن مردسالار و انديشه هاي پوشالي كه حتي شاعران هم مرد هستن يك تنه به جدال عناصر نا مطلوب ميره و بدنامي رو هم به جان ميخره .چرا كه انسان سنتي، كه زن رو در پستوي هزار ملحفه پيچيده خانه و حرمسرا دوست داره ،حتما تمام درهاي جامعه رو حتي با مهر بدنامي يك شاعر زن جوان ميبنده و از بدنام كردن هم ابائي نداره و اما بخشي از فرياد فروغ بمناسبت روز فروغ كه به همه ادب دوستان مبارك

و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين

و ياس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني

 

 

 

من پر از حرفهاي نگفته ام

 

                         اشكهاي نريخته .

 

و حسي

 

       كه تمام دلم را ميسوزاند ،

 

                          چنگ ميزند ،

 

                               و در تمامي وجودم

 

                                             رخنه ميكند .

 

بر خطوط مورب دستانم

 

                    چيزي نوشته نيست ،

 

                                   جز بيقراري و انتظار .

 

و در لحظه بي شكيبيم ،

 

    تنها     

 

حلقه هاي ممتد دوديست،

 

                 كه چشمانم را ميسوزاند،

 

                   حول مدار من

 

                          مي چرخد ،

 

                            مي چرخد ،

 

                             مي چرخد ،

 

 

من عشق اوغ ميزنم،

 

                     شعر بالا مياورم .            

 

 

آه كولي

 

     كولي

 

لابلاي دستانم

 

               پي ِ چه ميگردي ؟

 

من

 

         مغموم ترين عاشق زمينم .

زبان

پاري وقتها فكر ميكنم كه انسان هوشمند تنها جانوريه كه با بهره گيري از

 

تكلم، به دروغ و فريب مسلح ميشه و ابزاري كه انسان به اون مينازه و

 

اونودليلي براي برتري خودش نسبت به باقي جانداران ميپنداره نه تنها

 

منحصر بفرد نيست بلكه اين توانايي در همه موجودات براي ارتباط

 

موجوده. مثل ارتباط يك مورچه ، يا يك زنبور با نوع خودش اما در كجاي

 

اين ناكجا آباد يك نفر به اين فكر ميفته كه با استفاده بهينه از اين ابزار مثل

 

دروغ گفتن مي شه امتيازهاي مطلوبي بدست بياره و برتري جويي كنه و

 

نيرنگ، اين اهريمني از چه زماني به تفكر انسان راه پيدا ميكنه و تاريكي

 

چطور بر پندار مينوي چنبره ميزنه .

 

بنا بگفته زرتشت اول چيزي  كه هرمز مي آفرينه تا خداوند ناميده بشه

 

خرد هست و بنا به گفته قرآ ن هم، اول ما خلق الله العقل.

 

نخست آفرينش خرد را شناس      نگهبان جانست و آنرا سه پاس

 

سپاس در اينجا به دو معنا بكار گرفته ميشه معناي ظاهر كه همون سپاسه

 

و معناي مستتر كه سه نگهبانه ، گفتار نيك، پندار نيك و كردار نيك و اين

 

سه مينوي به پاسباني از خرد مينوي مينشينند تا اكومن كه منشائ تفكر

 

اهريمني يا به تعريفي همان اكوان در شاهنامه است نتونه بر اون فيروزي

 

پيدا كنه و همين انسان كه بايد با تكيه بر انديشه پاك به ياري مزدا در

 

پاسداري از خرد كمك كنه انديشه را ملوث به اهريمن ميكنه و اين چقدر

 

دردناكه و بگفته شاملوي بزرگ :

 

چراغ كهكشان را

 

به پفي چه دردناك

 

خاموش ميكند اندوه اين ندانستن

 

بسيار مايلم اينو به پرسه بذارم و مايلم دوستان تو اين پرسه شركت كنن كه

 

زيستن به چه بها و بهانه اي؟

اسطوره

 

بخشي از مقاله اي با همين عنوان  از من كه در مجله هنر و انديشه ونوشه بچاپ رسيد ببخشيد كارهاي تازه تر هنوز رو هنوز ويراستاري نكردم

 

 

اسطوره،

 

           شعر،

 

                    نيما

 

نگرشي حماسي به جهان پيرامون ،ياديدگاهي آييني ؟

 

آيا بنا به گفته فرويد تنها گريزي براي ارضاي آرزوهاي

 

خفته بشري است ؟

 

فرهنگ لاروس اسطوره را برابر با ميتولوژي افسانه هايي كه از حوادث واقعي نشئت گرفته و جنبه تقدسي يافته اند معني كرده است.از آنجا كه انسان اوليه جهان را داراي روان ميداند و هر چيز متحرك مانند آب، آتش و غيره داراي روح و مانا محسوب شده در نزد او تقدس يافته و چند خدائي يا تعدد خدايگان بوجود ميايد .انسان اوليه براي بيان احساسات و عواطف از زباني بهره ميبرد  كه بعدها بعنوان زبان سمبوليك معرفي ميشود و از نظر اريك فروم تنها زبان بين المللي است كه براي تمام نژادها فرا گرفتن آن الزامي است .

يونگ در تعريف اسطوره فرضيه كهن الگو را ارائه ميدهد كه بنا به اين تعريف كهن الگوها آفريينده اديان و فلسفه هايي هستند كه ملتها را مشخص كرده و در آنها تاثير ميگذارند.

شخصيت هاي اساطيري عموما ايزدانند بجز معدودي در شاهنامه كه ريشه حماسي نيز دارند . اما شخصيتهاي حماسي اصولا پهلوانان و شهريارانند.

 حماسه بن ملي ،ميهني دارد در حالي كه اسطوره بن آييني داشته و بر همين مبنااز ذهن فراتر رفته و جنبه تقدسي يافته و تا امروزادامه مييابد تا جايي كه انسان امروز براي رهايي دست بدامان اسطوره ميزند مانند اسطوره شب كه سمبل تاريكي و غيره...كه بنوعي درشعر و نحو زبان امروزي شاعران نيز تاثير فراوان دارد.

تحول زبان شعري از شاعران مشروطه آغاز مي شود شعر اين دوره بر خلاف اشعار ماقبل خويش بدون هارموني و واقع گراست و سعي در بر هم زدن ذهنيت اجتماعي دارد شاعر اين دوره از چشم يار دل ميكند و سعي بر آن دارد تا با استفاده از سمبولها و آفرينش اسطوره ،خواه ملي،خواه آييني زمان خودش را بسرايد.در بيان استفاده اسطوره ميتوان از نيما نام برد.نيما با آگاهي از زمان خويش سعي در بر هم زدن ركود ذهني ايراني ميكند.

و در اين راستا حتي به اسطوره سازي نيز ميپردازد .مانند

شب، صبح ، فقر ، ناقوس ،مرغ آمين و... غيره .

 

باد شديد ميدمد و سوخته است مرغ

خاكستر تنش را اندوخته است مرغ

بس جوجه هايش از دل خاكسترش بدر

 

ققنوس قطعنامه شعري نيماست .سمبل ايثار است كه با گذشتن از خودش جوانان فردا را بارور ميكند.

قوقولي قو خروس ميخواند

گرم شد از دو نوا گر او

سردي اور شب زمستاني

 

يا اينكه

 

دينگ دانگ بي گمان

نادان تر آن كسان

زبيم تيغ دشمن را تيز ميكنند

 

خروس و ناقوس اسطوره هاي آگاهي هستندو سكوت نيم شبان را ميشكنند.

 

و همه اينها جزئي از تاثير اسطوره در زبان و ادبيات امروز بشمار ميرود. شاعر در شناساندن يا اميد رهايي  دست بدامان اسطوره ميزند و شخصيتهاي اساطيري در     

نا خود آگاه  جمعي انسان امروز جاي خوش ميكند.

 

 

منابع:

 

بينش اساطيري در شعر فارسي- بهزاد رشيديان

زندگي و هنر نيما – سيروس طاهباز

در باره شعر و شاعري – سيروس طاهباز

انسان و سمبولهايش – گوستاو يونگ

اساطير ايران – مهرداد بهار

 

باید برای دوستان خوبم بگم از اونجا که اشعار برای مسابقه به حد نصاب نرسید

 

مهلت ارسال تا پایان مهر تمدید شد .

 

 

       

        خورشيد نازابود وناهمگون،خورشيد مثل وصله اي ناجور

درانتظار خواب ساعتهاخميازه اي آرام وبي منظور

 

مادر بزرگ افسانه ميگويد، قاليچه ي موروثي مارا

در زيرپاي خويش ميرانند ،جادوگران دشتهاي دور

 

يااينكه دراوجيم ياتوباز،پايين كشيدي آسمانهارا

     باما مه هست وسالهاترديد،اندوه فانوسي كه شدشبكور

 

     فصلي كه مجبوريم برگرديم هرسال راه رفته ي خودرا

     فصل خداوندي كه ميگويد،افسوس كه مامورم و معذور

 

     مثل زمينهائي كه خويشآهن،يامثل دريائي كه درطوفان

   پيراهن زنداني مايوس،يك مرد كم كم ميخورد هاشور

                                                                     (محسن عمادي)

اين شعر مدتهاست كه در ذهنم مونده

                       حيفم اومد نخونين،شاعر با استفاده از تصاوير زنده و جاندار بخصوص دربيتهاي

                        اول ،سوم،پنجم قدرت خودش را در استفاده بهينه از تصاوير به رخ خواننده ي جدي ي

 شعر ميكشه اين پست رو چند ماهه قبل ايجاد كردم

 اما از اونجا كه با بد اقبالي روبرو بودم شعر شهيد شد گفتم دوباره ايجادش كنم

 

 

 

 

به تو مي انديشم،

 

          به كوچكيِ آرزوهايت،

 

                  آبنباتها و بادبادكها.

 

 

آه

 

 كه شرمساريِ دستهايِ من.... 

 

 

به تو مي انديشم،

 

         به جوباره ي خردِ چشمهايت

 

هنگام كه عروسكت را به سوگ نشسته اي،

 

                                     و شهيدي از اين دست.

 

چه مادرانه بزرگ شدي،

 

              و چه كودكانه گريستي.

 

آه

 

   كه شرمساريِ دستهاي من...

 

 

 

با سلام و درود به دوستان و عزیزان باید بگم چون ایمیلم زیاد در اختیارم نیست

آدرسش رو عوض کردم آد رسم اینه

osho_ahora@yahoo.com

به من چه پرواز

    

     در هواي پرنده مرده بود

 

به من چه پرنده

       

     ميل پريدن نداشت

    

           و تنهائيش را قفس

 

                          سر كشيده بود

 

 

اگر اشتهاي قفس كور شدني نبود

 

و بغض گلو گير پرنده

 

             به اسارتش كشانده بود

 

من چه كاره اين قوم غم گرفته ام

 

              كه قضاوت مرا نشسته ايد

 

 

چقدر ساده

 

    چقدر ساده بي هدف شدم

 

      و چه زود به انتها رسيده ام

 

 

دستهايم

 

        به ناتواني من ميخندند

 

و پاهايم

 

   به فلاكتم طعنه ميزنند

 

و من چقدر ساده...

 

              چقدر ساده......

 

با درود به دوستان عزيز بايد به اطلاع برسونم كه وبلاگ قصد

 برگزاري يك مسابقه شعر رو داره قالب  خاصي در نظر گرفته

 نشده همه ميتونن شركت كنن به شش نفر از نفرات برتر

 جوايزي از طرف وبلاگ تقديم ميشه و يك هفته فضاي وبلاگ

 به اثار نفرات برگزيده اختصاص داده ميشه همراه با يك

هوراي اينترنتي لطفا كارها را به ايميل من بفرستين ضمناهمراه

كارهاتون اسم و ادرس ايميل الزاميه جهت تماس با نفرات برنده

 برقرار باشين

 

آدرس ایمیل          oshoahora@yahoo.com

 

بلوغ همسايگي اگر نبود

            

   شعرم

 

 درز ديوار را سرك نمي كشيد

 

 

[]       []

 

امروز چند ساله شدم

 

نه مرا هراس درس رياضيست

 

                      نه چشمهايم را

 

وسوسه درز ديوار و

 

               آبتني بلوغ همسايه

                            

امروز كودكيم را به حسرت نشسته ام

 

[]            []

 

آنطرفتر از تنهائي من

 

    درست سر دو راهي ماندن و رفتن

 

        مادرم مرا زائيد

 

           و من چند ساله شدم .

 

دامن دامن گردو

 

 بغل بغل تشتكهاي نوشابه

 

        ودر انبوهي كوچه ها

                         

                   مردي كه ميامد

 

                         با شانه هاي آويخته.

 

و من كودكيم گم شده بود

 

لابلاي چرخ دنده ها و پيچ مهره ها

 

                       و آدمهائي كه

 

بوي هراس ميدادند

 

-         حواست كجاست پدر سگ

 

-         و من پدر سگ -                

 

پدرم كه سگ ميشد

 

     سگ ضجه هاي مادر

 

               درخت نارنج

 

                 و زخمهاي كهنه من .

 

[]            []

 

شانزده سالگيم

 

    فرياد بود و حنجره

 

       زنجير بود و زنجره

 

                   نبود .

 

شانزده سالگيم

 

    دلمردگي بود و

 

        دلمردگي بودو

 

              نفرت برادر من شده بود

 

[]           []

 

 

آسمان كه خوشه زاييد

 

           پرسه بود و بيهودگي

 

                      نفرت بود و

 

                              نفرت بود و

                                           ....

- دهنتو وا كن

 

مادرم كه مرا زاييد

 

                چند ساله بودم؟

 

ازدحام آدمها بود و

 

        دستهاي طعنه

 

              و زخمهاي كهنه من

   

                         كه ميخندند.

 

بمن نخند

 

   من يادگار صفهاي متواليم

 

             آدمهاي سوخته

 

                    كوپنهاي باطل شده

 

                         بمن نخند .

با درود به دوستان عزيز بايد به اطلاع برسونم كه وبلاگ قصد

 برگزاري يك مسابقه شعر رو داره قالب  خاصي در نظر گرفته

 نشده همه ميتونن شركت كنن به شش نفر از نفرات برتر

 جوايزي از طرف وبلاگ تقديم ميشه و يك هفته فضاي وبلاگ

 به اثار نفرات برگزيده اختصاص داده ميشه همراه با يك

هوراي اينترنتي من از 4/6 بمدت يك هفته نيستم لطفا

 كارها را به ايميل من بفرستين ضمناهمراه كارهاتون

 اسم و ادرس ايميل الزاميه جهت تماس با نفرات برنده

 برقرار باشين

آ درس ايميل من       oshoـahora@yahoo.com

گلناز

    نازگل

       ناز بي بي

           در كناره يِ دار نقش بسته بود

گلناز

   گليِ گلي

         سرخ

              عنابي

گريه نكن دلبندم

گلناز نقش ميزند

              نان ،

               لبخند .

 

[]      []

 

بر دار كه ميشد به ناز

              با نغمه اي غريب :

- خوشا ما

كه هماره گرسنه ايم

    و دلهامان هماره شاد -

      

بر شانه توانايش 

    درد تبار ما آوار ميشد

      از پس عقده چركيني كه سر باز كرده بود

 

وما

در فوران كاشكي و حسرت

                تماشايش كرديم .

 

بر دار كه ميشد به ناز

آنگاه كه وحشت گرگ پير در او مي خليد...

 

-آي گرگ پير ،

 خون گرفته چشم،

با دندان كريهت

             به كمين نشسته اي رمه هاي گلناز را

گرگ پير بمير .

 

گريه نكن دلبندم

 گلناز نقش ميزند،

              دست ،

                    خون،

                       خنجر.

بتو فكر ميكنم                                                                      

 

          به كوچكي آرزوهايت

 

                          آبنباتها و بادبادكها

 

آه

       كه شرمساري دستهاي من

 

بتوفكر ميكنم

 

      به جوباره ي خُرد چشمانت

 

         هنگام كه عروسكت را بسوگ نشسته اي

 

                                         و شهيدي از اين دست

 

چه مادرانه بزرگ شدي

 

                وچه كودكانه

 

                        گريستي

 

آه

  

    كه شرمساري دستهاي من...

 

                                            

دلشوره های شهیر بخش دوم

با سلام دوباره بخش دوم از كارهاي شهير را ميخونيم بااين تفصيل كه در بخش بعدي كه بنوعي پاياني هم بحساب مياد نظرهاي خوانندگان و وبلاگ را جمع بندي ميكنيم تا به نتيجه اي مطلوب برسيم دوستان لطفا نظرهاي خودشونو بنويسن

 

دخترك رنگ نگاهش خيس بود

چشمهاي بي گناهش خيس بود

قطره قطره ،شرم از او مي چكيد

دست و پاي بي پناهش خيس بود

مدرك جرمش فقط اين بود كه

گوشه چادر سياهش خيس بود

دختر بيچاره بي تقصير بود

تا دم مدرسه، راهش خيس بود

مادرش از بس برايش اشك ريخت

حكم دار دادگاهش خيس بود

راستي ،قاضي ، غزل ، جرمش  چه  بود ؟

:((لكه هاي اشتباهش خيس   بود ))

روزنامه  زير عكس او نوشت :

دختري چادر سياهش خيس بود:

 

 

دوباره من غرورم را شكستم

نخوردم چيزي ، اما مست مستم

خداوندا،دعا كن ! نه بگويد

به قرآن مي روم بت مي پرستم

 

 

با چشمهاي تشنه به باران رسيده ام

با بغض هاي خسته به طوفان رسيده ام

ذهنم پر از حكايت پس كوچه هاي توست

اما به انتهاي خيابان رسيده ام

وقتي كه نيستي نفسم را گرفته اند

اين غصه هاي تازه به دوران رسيده ام

بعد از غم تو و غم بابا و آب و خاك

اي خاك بر سرم به غم نان رسيده ام

آري بخند بر لب من چون تو آگهي

نوزاده ام كه تازه به پستان رسيده ام

تو در هواي باز رسيدي اگر ،بدان

من در هواي بسته زندان رسيده ام

يك عمر عاشقانه برايت غزل شدم

اينك ببين چگونه به هذيان رسيده ام

اي ابتداي خيس غزلهاي عاشقي

آغاز كن مرا كه به پايان رسيده ام                                                

 

                                           (  شهیر کنعانی )

 

نوبت خواندن كارهاي شهير عزيزه بايد بگم شهير وسعت قلم خوبي داره،تصاوير خوبي هم توي ذهنش داره،انديشه مداره.كارهاي شهير را در دو بخش ميخونيم نظرات وبلاگ را ميذاريم بعد از اظهار نظر خوانندگان، مايلم همه دوستان نظرهاشون را بنويسن تا بعداً از قسمت اظهار نظر در بخش سوم كه بررسي اشعار شهير عزيزه توي وبلاگ بياد و اميدارم اظهار نظرهاي خوبي بخونيم .

 

 بخش اول

 

اين قلم ها كه به خاك افتادند

همه در بند دو خط فريادند

درد، كمبود ورق كاغذ نيست

مطلب اين نيست كه انشا دادند

آي آقاي معلم بنويس

بنويس آينه ها آزادند

تا نخوردي سر خط كش بنويس

بنويس آب به بابا دادند

بنشين دست به سينه كه كتاب

دفتر و مدرسه بي بنيادند

اين همه قصه نوشتند آخر

باز هم آب به بابا دادند

با همه وسعت اين تخته سياه

آب و بابا همگي بر بادند       

 

 

 

گر چه در ظاهر هر پنجره اي لطف و صفااست

پشت اين پنجره ها  ، زوزه بادي تنهاست

 

گول چشم تر اين پنجره ها رانخوريد

اشك شيشه فقط از ترس ظهور سرمااست

 

ماه و خورشيد همه شيشه نوازند ولي

باد تا آخرسرماي زمستان با ماست

 

بشكن اي پنجره بگذار كه بادي بوزد

بيش از اين ماندن تو مانع پژواك صدااست

 

                                                  

 

گرم است هوا ،چرا تو سردي بابا ؟

در فكر كدام كهنه دردي بابا ؟

 

باباي همه سرخ و سفيد و آبي

اما تو هميشه زرد زردي بابا !!!

 

ديروز كه باد مادرم را پژمرد

چشمان تو خيس ! گريه كردي بابا ؟

 

امروز بهار مادرم را كشتند

با باد ستم، مگر چه كردي بابا  ؟

 

پاييز، تمام بادها منتظرند

يكوقت به خانه برنگردي بابا !!!

 

با تو غم دنيا ،غم   بادومادر

با اين همه غم چقدر مردي بابا !

 

                                      (   شهیر کنعانی )    ادامه در آپدیت بعد

دوستان عزیز می توانند در پایین صفحه با وارد کردن نام و ایمیل به عضویت خبرنامه وبلاگ در آمده تا اخرین خبرهای وبلاگ اتوماتیک به ایمیل آنها ارسال شود

با سپاس و درود وبلاگ همسایه

زروان

تقسيم جهان از ديدگاه باستان

 

آنگاه كه زروان زمان بيكران را جهت پيكار دو نيروي خير و شر ،اهورائي و اهريمني ،محدود ساخت ، جهان را تاريخي قائل شد با سه دوره كه در پايان

دوره سوم كه دوره رستاخيز است اهريمن نابود خواهد شد.در دوره اول كه اهريمن به بيهوشي دچار شد، هرمزدكه ميدانست اهريمن به جدال او ميايد

 آفرينش نيروهاي خود را آغاز كردو پس از محدود كردن زمان و مكان انسان را آفريد. اهريمن پس از يك دوره بيهوشي به روشنائي تاخت و گئوش فرشته چهارپايان و سپس كيومرث اولين انسان را كشت و جنگ سه هزار ساله اهورا و اهريمن آغاز شد .در اين ميان انسان با تكيه بر دئنا كه همان انديشه مينوي است به ستيز با اهريمن بر مي خيزد تا به اصل خويش كه همان جهان مينوي است باز گردد .جهاني كه هرمزد آفريد به سه دوران ،مينوكي،در آميختگي

و يگانه سازي تقسيم كه هر دوران را سه هزاره شامل مي شود.

1-دوره مينوكي، در اين دوره همه چيز مينوي است

نيكي و بدي جدايند و اهريمن به روشنائي هجوم نبرده است.

2-دوره آميختگي، دراين دوره اهريمن به اهو.را هجوم مي برد،تاريكي و روشنائي در هم ميآميزد كه بيشتر اين دوره به كام اهريمن است و زرتشت نيز دراين دوره ظهور مي كند .اين دوره به سه هزاره تقسيم مي شود.از آفرينش گئوش فرشته چهارپايان تا پادشاهي جمشيد-از پادشاهي ضحاك تا پادشاهي گشتاسب-ازظهور زرتشت تا پايان هنگام اسكندر.

3-دوره يگانه سازي،اين دوره هنگام ظهور فرزندان زرتشت و سوشيانس است كه به رستاخيز منتهي مي شودكه سه هزاره را در بر مي گيرد.

پيروزي اسلام و چيرگي تازيان برايران-هزاره هوشيدر فرزند زرتشت و بسر آمدن دوران اهريمني-هزاره هوشيدر ماه به فرمانروائي سوشيانس و رستاخيز.

 

 

كتابنا مه:

سوگ سياوش      شاهرخ مسكوب

گاتها                 پورداوود

زروان خداي بخت و تقدير

اساطير ايران         مهرداد بهار

مهاجرت آرياييان     فريدون جنيدي

اوستا                   جليل دوستخواه  

تنها براي چشمهاي تو

 

تنها براي چشمهاي تو مينويسم،براي بيقراريهاي خودم

براي تنها يك بار ديدن تو

براي درآغوش گرفتن دستانت.

 

تنها و سردرگم لابلاي آدمهائي كه نمي شناسم

چشمهائي كه ميكاوندم

تنها مونسم كوههائي است كه رو به پنجره اتاقم باز ميشوند

ودرختناي كه ذهن مرا ميخراشند

و من تنها به تو فكر ميكنم

كه چقدر مغمومم

و چقدرنيازمند تو                                كيومرث شروين(اهورا)

 

وقتي براي لحظه آخر نمانده بود

وقتي براي ديدن دلبر نمانده بود

 

سوت  قطار  بگوشم  رسيده  بود

وقتي براي ماندن از سر نمانده بود

 

دستي براي تو من ميدهم تكان

يعني بجزدل پرپرنمانده بود

 

باور نميكنم كه تواز من بريده اي

پايان قصه بود قصه ديگر نمانده بود

 

من گريه هاي خودم را شمرده ام

يك گام تانقطه آخر نمانده بود

 

پر ميكشد  دلم از آشيان  خود

جائي براي ماندن بهترنمانده بود

 

دل خسته از تمامي اين بودن و نبود

نائي براي جرعه ديگر نمانده بود

                                               (محمد علي تقي زاده)

به خشكي يِ كويري

             

          بطرا وت باران

 

ايل را كه قدم ميزني

                

                      عشق

 

                       سايه ميزند برسياه چادرهاي مجرد

 

هنگام كه يله ميشوي لابلاي كوچ

 

                        در غمگين ترين غروب

 

                                     تنهائيش را مينوازد عاشقترين كوليها

دختر كوير

 

      دختر گندمكون خواستن

 

تنهائيت را

 

         به كه زمزمه ميكني

 

                                         (محمد حسين مومني)

             

پيدايش اديان

 

 

مردم باستان از دير باز براي نيروهاي ناشناخته قداست قايل بوده و آنها را جاندار ميپنداشتند

 

البته گذشته از نيروهاي ذكر شده ارواح نياكان و حتي حيوانات نيز از اين قائده جدا نبودند و

 

 از آنجا كه مقابله بانيروهاي مافوق بشري در توان انسان اوليه نبود،پيشينيان خود را ملزم به

 

انجام قرباني جهت خدايان متعدد از قبيل خداي رعد،خورشيد،طوفان و غيره ميدانستند.

 

ترس از قواي ناشناخته و تلاش جهت ايمن ساختن بشر تا آنجا پيش ميرود كه افرادي با نامهاي

 

متعدد مثل شمن،جادوگر وووو با علم بر سر مهر آوردن نيروهاي جادوي در قبايل و گروه

 

هاي بدوي به مرحله ظهور ميرسند و چتر حمايت اين دانش سحر و جادو به مراتبي در قبايل

 

ميرسند كه قداست آنها با خدايان در يك اندازه يا كمي پايين تر قرار ميگيرد و مقابله با آنها در

 

حكم نفريني ابدي حتي براي آيندگان خطا كار نيزقلمداد ميشد،جادوگران و افراد روحاني از

 

چنان قدرتي برخوردار ميشوند كه گاهاً ميتوان گفت بالا تر از روئساي قبايل قرار ميگيرند

 

نمونه آنها را حتي در عصر حاضرنيز ميشود مشاهده كرد مانند پاپ و ...  .

 

اعتقادات مختلف بويژه پناه بردن به قدرتهاي مافوق چيزي است كه از تولد در انسان بوجود

 

ميايد .  از انجا كه انسان برخلاف حيوان مرگ را با معناي خاص خودش ميفهمد و گريز از

 

مرگ و رهائي از حوادث رعب آور باعث ميشود تا بشر مانند باورهاي آيين زرواني به نجات

 

از بالادست اعتقاد پيدا كرده و سعي در ايمن كردن خودش با اوراد و اذكار مختلف بكند ،اگر

 

درست به پديده فوق نگاه كنيم چه مقدار تفاوت بين اورادي كه امروزه  خوانده ميشود با

 

اورادي كه كاهنان قبيله براي دفع بلايا ميخواندند ميتوان يافت .

 

اين افراد وباورها در طول زمان تكوين پيدا كرده و از دگرگوني آنها  اولين پيشوايان ديني و

 

اديان زميني مانند هندويسم،بوديسم،تائوئيسم و...پديدميايند.

خشنودي اهورا مزدا

 

با درود به تمامي نيك انديشان

 

بزودي اين وبلاگ بخش ويژه فرهنگ و ادب كهن

را داير خواهد نمود كه اميد مورد توجه قرارگيرد

لطفاَ با لينك نمودن وبلاگ به اطلاع تمامي دوستان

برسانيد.

بدرود

 

به خشكي يِ كويري

             

          بطرا وت باران

 

ايل را كه قدم ميزني

                

                      عشق

 

                       سايه ميزند برسياه چادرهاي مجرد

 

هنگام كه يله ميشوي لابلاي كوچ

 

                        در غمگين ترين غروب

 

                                     تنهائيش را مينوازد عاشقترين كوليها

دختر كوير

 

      دختر گندمكون خواستن

 

تنهائيت را

 

         به كه زمزمه ميكني

 

                                         (محمد حسين مومني)

             

ساكن كدام خياباني بانو

               كه قلب مضطربم

                           كوچه به كوچه...

در حاشيه يِ خيابان كه ميوزي

                              چشمهامگر

                             آسيمگي از نسيم آموخته باشند

كه اينهمه

     ازدحام ماشين وبوق

                    بي دليل نيست

.....

 

آي دختر سياه مو

                كه پيش چشمهاي من

                         

                       تاب ميخوري

        

                             تاب ميخوري

 

                                  تاب ميخوري

تنها پياله اي ديگر

 

همينكه بديوار بخورم كافيست

.....

 

ساكن كدام خياباني بانو

        

                كه گونه هاي من اينچنين...

 

                                                   (محمد حسين مومني)

 

 

توي سرم جرقه مي زني

        و فاصله ها فوت

 

حالا من توي لبهاي تو فال ميگيرد

                                شيرين شيرين

 

و خدا توي چشمهاي گرمت داغ داغ

 

نفس حبس ميكنم

نگاههاي هرزه دور و برت ميشود بهشت

 

دوباره فال ميگيرم

          اينجا خانه من است

                     و خدا هميشه خسته

 

تختها جيغ ميكشند

               نفس نفس

وپيراهن مرا دريد

                      نفس نفس

 

هوا بوي عفن

            فال ميگيرم

 

اينبار

 

طناب

             صندلي

 

                          و رقص

 

هي چهار پايه

                به پاهاي من نخند

من از هميشه خوشگل تر شدهام

 

حالا كفن به لختي تنم بوسه ميزند

 

                جلوتر از دستهاي كوتاه خاك

 

و ديگر لبهايت طعم بوسه هاي فال نميدهد

 

  و خدا

        در جهنم نگاهت

                       يخ ميزند

 

و بهشت هنوز

               بوي گند آستين مادر

 

ول كن بهشت

                 ول كن

 

بگذار من هر جا كه ميخواهد

 

                                   اصلاً به جهنم

 

                                                       (زهرا فدوي)